غم غربت

خداونداسحرشدسوز و درد و غم فراز آمد

جهان از آه یک دیوانه در سوز و گذاز آمد

ز چاک سینه ام چون غنچه خونین آلاله

دل دیوانه ام سرزد به نجوا و نیاز آمد

زمین و آسمان پر شد ز اندوه و غم غربت

دل محمودیم امشب به دیدار ایاز آمد

ز توبه آنچنان خون ندامت شد روان از دل

که جان بر لب رسید اما محبت چاره سازآمد

زشط خون برون شد قطره های خون وخونابه

چو در سجاده ای خونین سری اندر نماز آمد

تو را شکر ای مه خوبان که بعد از آن عتاب سخت

عروس آرزو هایم به لبخند و به ناز آمد

قسم بر آه و اشک و سوز امشب ای خدای من

ببخشا (حکمت )مضطر که از میخانه باز آمد

سروده شده در مورخه ۸/۱/۱۳۷۶

+ نوشته شده توسط بهرام حکمت پناه در سوم دی 1389 و ساعت 10:43 |
گلاب   ۳

به او می دهد نفع و رزق حلال

منال و جمال و کمال و  وصال

دهد روزیش را  بدون  حساب

رهاند تنش را  ز رنج و عذاب

چنین گفت احمد ز قول خدا

که هر کس توکل کند با رضا

خداوند او  را کفا یت  کند

به انوار حکمت هدایت کند

چو هستی بودمست ومقهور او

وجود و عدم شد به دستور او

چو نافذ بود امر و فرمان حق

جهان مستحق شد به احسان حق

خدائی که الله بود نام او

همه هستی از قطره جام او

چو آن شه نظر اندر آن جام کرد

شد عاشق بخود وین سر انجام کرد

چو افشان شد از عشق گیسوی او

هزار آیه آمد ز هر موی او

بصیر و علیم آن خرد مند پیر

رحیم خطابخش توبه پذیر

شعر ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهرام حکمت پناه در نهم آبان 1389 و ساعت 11:17 |
حلول سال نو وآمدن بهار وایام فرخنده نوروز را به همه هموطنان عزیزم تبریک گفته برای آنهاآرزوی سلامتی و شاد کامی و بهروزی دارم
+ نوشته شده توسط بهرام حکمت پناه در دوم فروردین 1390 و ساعت 17:46 |
صدگل قرمز

الهی عاشقم تاکی مرا دل خسته میداری

خدایا مردم از حسرت ز هجران و غم و زاری

کمانگیر قضا عیش محبان را نمی خواهد

به نامی من قناعت کرده بو دم بهر دلداری

به جرم عشق پاکم تیر تهمت خورده ام بسیار

فلک از کس ندیده اینچنین با خود جفا کاری

تو را مانند جانم دوست میدارم ولی افسوس

خیال دیگری جز غم به یاد من نمی آری

نوشتم نام و یادت را بر اوراق دلم شاید

بخوانی آن زمانی که به خاکم گریه می باری

من اکنون صد گل قرمز به دامان تو میریزم

ولی تو بر سر قبرم گل آلاله می کاری

مشو غمگین اگر با تو جفا کرده نگار تو

به جا آورده ای (حکمت) تو آئین وفاداری

+ نوشته شده توسط بهرام حکمت پناه در دوازدهم آذر 1389 و ساعت 22:43 |
کویر نگاه

برسرکوچه ز بسکه شدمت چشم به راه

چشم دل خون به لب آورد ز تفسیر  نگاه

در خم کوچه نشستم به کمین چون سایه

تا بیائی و بیاید به شبم چشمه ماه

به رهت خشک شد احساس نگاهم چو کویر

چون  در اشک که بر گونه بخشکد به پگاه

بی تو ای ماه شب افروز سیاه است شبم

می شود خون به دلم گر ننمائیم  نگاه

آمدی چون مه  بدر  و به دلم نور رسید

یوسف گم شده ام چهره برون کرد ز چاه

سروده شده در مورخه ۲/۴/۱۳۸۲ شهرکرد

+ نوشته شده توسط بهرام حکمت پناه در بیست و پنجم آبان 1389 و ساعت 17:12 |
پیرخراباتی

دیشب به در دیر مغان ناله شبگیر نمودم

با  جام  پیاپی  غم   دل  را   بزدودم

یک مغ بچه ای پای برون کرد ز درگاه

گفتا : که بفرما   در دولت  بگشودم

در  دیر  یکی  پیر خراباتی   عاشق

یک نکته ز اسرار بمن گفت و شنودم

گفتا : غم من داری و آسوده  خیالی؟

گفتم:که به عمرم شبی آسوده نبودم

گفتا :که تو خوابی ز برم خیز و برون شو

گفتم : همه عمر  ز  عشقت  نقنودم

گفتا :که سحرگاه  می آیم به سراغت

گفتم : به فدای  قدمت  بود و نبودم

بو سید لبم را و به من گفت که مستی

گفتم :ز شراب لب تو  مست  نمودم

سروده شده درمورخه ۳۰/۴/۱۳۸۹-اصفهان

+ نوشته شده توسط بهرام حکمت پناه در نوزدهم آبان 1389 و ساعت 11:35 |
حکیم   و   علیم  آن  خداوند  پاک     که  خلقت  نمود  آدمی را  زخاک

به شش روزه خلقت نموداین جهان    سماوات  و ارض و  عیان  و نهان

همه آنچه  شد  خلق  اندازه  کرد     جهان  را  ز  کثرت  پر  آوازه  کرد

ز وحدت  بشد  کثرتی بس عظیم     که  وصفش  نگنجد به عقل سلیم

به هر خلقتی شان و اندازه داد        به هر  سازه ای قدرتی تازه  داد

به هر چیز در وسع تکلیف  شد       کتاب خدا  شرح  و  تصنیف   شد

هرآنکس شود پاک و پرهیز کار        خلوص  آو ر د  پیش  پر و ر د گار

همه مشکلات وی آسان شود        قیامت  بر او  راحت  جان  شود

هر آنکس  شود پاک و پر هیز گار     ندارد  غمی  تا به روز  شمار

بپو شد  گناهش  خدای   غفور       شود  مرضی حق به وقت نشور

گناهش ببخشد  کند  رحمتش         سپس  در  قیامت  دهد  عزتش

ادامه دارد

+ نوشته شده توسط بهرام حکمت پناه در سیزدهم آبان 1389 و ساعت 23:15 |
ازاین گل سخن های حق بشنوید**که بهرنجات این سخن شدپدید

درآن سوره آمدزحق این نوید      **که مفتاح جنت ز یزدان رسید

هرآنکس شود پاک وپرهیزکار    **بترسد زحشر و ز روز  قرار

خدا بر دلش علم فرقان دهد   **هدایت کند نور ایمان دهد

برونش ز غم برده رب رحیم    **بیاموزد او را ره مستقیم

بیاموزد او را که کار گناه        **همه هستیش را نماید تباه

بیاموزد او را که آید برون       **زدست حوادث بسوی سکون

ورا در دل وجان بصیرت دهد **زخسران برون کرده عزت دهد

گشاید بر او باب حلم ورضا  **به خوف و رجاء سازدش مبتلا

گشاید دو صد در ز بهرخروج**دهد میل پرواز و بال عروج

+ نوشته شده توسط بهرام حکمت پناه در پنجم آبان 1389 و ساعت 22:1 |
ره آوردی از قرآن وعترت

الف-توسل به قرآن کریم

ب-التجاء به دعای کمیل

گلاب........۱

بنام یکی عاشق مهربان*****که از عشق اوهستی آمد عیان

بنام محب حبیب آفرین*****که آمدبه نامش رسول امین

بنام خداو رسول وکتاب*****که از این سه آمد به دنیاخطاب

به گلزار قرآن چو گشتم روان*****گلی بر گزیدم من ازگلستان

دلم غرق لطف وپر از نور شد*****همه غصه ها از دلم دور شد

از آن باغ گل چون بر آمدنسیم*****چنین برمشامم بیامد شمیم

که حق داده بر من زام الکتاب*****چنین گنج ارزنده ای بی حساب

کسی را که حق ره نماید بعشق*****به ملک دلش ره گشایدزعشق

لذا باخودم گفتم از بوستان*****گلابی بیارم سوی دوستان

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط بهرام حکمت پناه در یکم آبان 1389 و ساعت 22:40 |
طاقت یک وزش ناله ندارد دل من

ترد و نازک شده است

دل غمدیده من  آمده در تب تاب

تا که از گرمی دستان کسی

دل فریاد رسی

لب زند بر خم می

بخورد جام شراب

تاگریزد ز سراب

بلکه این شمع بمیرد آسان

رود آرام بخواب

شعر از:بهرام حکمت پناه متخلص به (حکمت)۲۳/۷/۱۳۸۹

+ نوشته شده توسط بهرام حکمت پناه در بیست و ششم مهر 1389 و ساعت 22:22 |